نوشته شده توسط غزل در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت
میگن که یک روز به فرد فضولی گفتن اگه از این به بعد فضولی نکنی نصف دنیا رو بهت میدم. آدم فضول بلافاصله پرسید: نصف دیگش رو به کی میدی!
نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت
می گویند روزی ناصر الدین شاه از رئیس دارالطباعه کشور پرسید: در مملکت ما چه چیز از همه بیشتر است! رئیس دارلطباعه بی درنگ گفت:"قربان پزشک". ناصرالدین شاه تعجب کرد و پرسید: چرا؟ او گفت:"پاسخش را چندی بعد به عرض می رسانم." چند روز بعد دستمالی زیر چانه اش بست و دو سر آنرا رو سرش گره زد و چنان وانمود کرد که دندانش درد می کند. با همان حال به دربار رفت. شاه پرسید:"چه شده است؟" گفت: قربان دندانم درد می کند. ناگهان یکی از درباریان گفت: "باید شلغم جوشیده روی جایگاه پیله بگذاری". دیگری گفت:" علاج این درد حریره بادام است". خلاصه هر کسی بنابر فراخور اطلاع خود چیزی تجویز کرد. آنگاه رئیس دارلطباعه دستمال را باز کرد و خطاب به شاه گفت:" قربان! دندان من درد نمی کند. تنها خواستم عرضی را که یک هفته پیش کردم تائید کنم که در مملکت ما پزشک از همه چیز بیشتر است.

به نظر شما این یعنی پزشک بیشتر است یا .......؟!!!
نوشته شده توسط غزل در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت
چشمی که هیچ گاه نمی گرید از سختی دل است
سختی دل از بسیاری گناه است
بسیاری گناه از بسیاری آرزوهاست
بسیاری آرزوها از فراموشی مرگ است
فراموشی مرگ از دل بستن به مال دنیاست
دل بستن به مال دنیا سرچشمه ی تمام خطاهاست
نوشته شده توسط غزل در شنبه هشتم دی 1386 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت
پیرمردی روی یک نیمکت نشسته بود. کلاهش را روی سر کشیده و استراحت می کرد. مردی نزدیک شد و از او پرسید: هی! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: مزخرف!
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!
بعد از چند ساعت مرد دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید.
پیرمرد باز هم از او پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: بسیار خوب هستند.
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!!!

نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 12:43 موضوع | لینک ثابت
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من
هفت آسمان را بردرم و از هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا از او کیمیا بیاموزم
افتاب تو را شوم ذره
معنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهی
جذبه ی کهربا بیاموزم
نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت
گر نبود خنگ مطلا لگام زد بتوان بر قدم خویش گام با دو کف دست توان خورد آب هم بتوان ساخت به نان جوین
ور نبود مشربه از زرناب
ور نبود بر سر خوان آن و این
ور نبود جامه ی اطلس ترا
دلق کهن ساتر تن بس ترا
شانه عاج ار نبود بهر ریش
شانه توان کرد به انگشت خویش
جمله که بینی همه دارد عوض
وز عوضش گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض ای هوشیار
عمر عزیز است, غنیمت شمار
نوشته شده توسط غزل در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"

نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقدس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!
خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره.
نوشته شده توسط غزل در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY